مارکس در سوهو
از دوران فروپاشی شوروی،همیشه با بمباران تبلیغاتی علیه مارکسیسم مواجه هستیم. هر روز در روزنامهها و خبرگزاریها، نقد دوران کمونیسم و تفکرات مارکس را شاهد بوده و هستیم. اگرچه امروز افراد بسیاری را میبینیم که با بازگشت به تفکرات مارکس، سعی در بازنگری و بازسازی آن دارند. دوران فاجعه بار کنونی که آمیخته با جنگ و فقر و ویرانی است، فرصت و تفکر نقد بر سرمایه داری را مجددا زنده کرده است. گویا پیشگوییهای مارکس درست از آب در آمدند. ویزانی دوران مدرن نتیجه نادیده گرفتن نقدها و هشدارهایی است که مارکس سالها پیش بیان کرده بود. همسان پنداشتن دیکتاتوریها با تفکر مارکسیسم، نتیجه اصلی انحطاط امروز ماست.
امروزه با شرایطی مواجه شدیم که بیش از هر زمانی به دیدگاههای مارکس نیازمندیم. جنگها هر روز جان می ستانند. فقر ناشی از سلطه سرمایه داری جان می گیرند.ما نیاز به نقد خویشتن داریم.
در این شرایط نابسامان، نمایش مارکس در سوهو انسان را به نوعی از درد رها میکند. نمایشی نخبهگرایانه که از فرد عادی توقع علاقمندی و درک آن نمیرود. یقینا اگر کتاب کاپیتال مارکس را نخوانده باشید، بسیاری از دیالوگها را درک نمیکنید. اگرچه حتی بسیاری از هواداران چپ امروزی نیز کاپیتال را نخواندهاند. بنابراین مخاطب این نمایش باید فردی باشد که زحمت مطالعه هزار صفحه کتاب را به خود داده و نسبت به آن سمپاتی دارد.
در این نمایش تنها یک بازیگر داریم. بازیگری که باید دیالوگهای طولانی را حفظ کند. اگرچه گاهی نیز می تواند به کتابها و متن ها سرک بکشد؛اما کاری بس دشوار پیش رو دارد. بیش از یکصد دقیقه نمایش را به تنهایی اداره کردن کار مشکلی است. آن هم در برابر تماشاگرانی که هر واژه را به خوبی میفهمند و اجازه اشتباه ندارید.
مارکس بازگشته اما در قامت یک زن.آیا اگر مارکس زن بود نگاهش به دنیا و کاپیتالیسم تغییر میکرد؟ در نمایشنامه که چنین به نظر نمی رسید. شاید این تغییر جنسیت یک جذابیت مجازی ایجاد کند ولی در آن هنگا که سخن از همسر مارکس میشود، گویا بازیگر درک بهتری از مشکلات همسر مارکس بودن دارد.
او با نقد روزنامه ها و شرایط روز میگوید: مگر من همین دردها را به شما هشدار نداده بودم؟چرا چشمهای خود را بسته اید؟ در این نمایش همزمان با بیان تفکرات مارکس، زندگی شخصی او نیز تصویر می شود. همین موضوع باعث درک بهتر مخاطب از شرایط است. گویا شما از قرن بیست و یک به دویست سال پیش سفر کرده اید. گاهی نیز مارکس به امروز سفر می کند. این تغییر زمان را در طول نمایش بارها شاهد هستیم.
تک گوییهای حماسی بازیگر، به خوبی هیجان را به مخاطب القا میکند. نحوه چیدمان و طواحی صحنه نیز توجه مخاطب را به بازیگر معطوف میکند و چون بازیگر تنها یک نفر است و حرکت زیادی ندارد، پس از مدتی از شروع نمایش، توجه مخاطب به دیالوگها جمع می شود. یعنی عملا نقش بازیگر کاهش می یابد و نقش متن پررنگ تر می شود.
البته نباید از ترجمه وزین و خوب متن به راحتی گذر کنیم. مترجم به خوبی با مطابقت دادن ترمهای اصلی متن با درک صحیح مارکسیستی، دیالوگهای روان و قابل فهم ساخته است. در میان متن با برخی از قطعات کتاب کاپیتال مواجه میشوید که به خوبی انتخاب شدهاند. به این گزاره ها دقت کنید.
آیا کسانی که خود را کمونیست می دانند، اما مانند یک گنگستر رفتار میکنند، سرسوزنی از کمونیسم را درک کردهاند؟
- قرار نیست سوسیالیسم حماقتهای کاپیتالیسم را بازتولید کند.
- به جای مجازات افراد به خاطر جرایمشان، شرایط اجتماعی که را باعث به وجود آمدن آن شرایط شده را از میان ببرید.
- هر وقت مردمی از هر گوشه دنیا، به دور از هر ایدئولوژی خاصی،فقط به خاظر اینکه از شرایط زندگی عصبانی هستند و میخواهند شرایط جدیدی را تجربه کنند... غرق در خون می شوند.
اینها برخی از دیالوگهای بی بدیل نمایش هستند که به نوعی تعهد گلچین شده است. قطعا مخاطب فرهیخته پس از حضور در نمایشی که نام مارکس را یدک میکشد توقع شنیدن چنین جملاتی را نیز دارد.
نویسنده: امیر سلطان زاده