شهریار

 

سلام
دوستان عزیز اوروز می خواهم واستون از شهریار بگم.البته نه از خودش بلکه از سریالش.فکر می کنم همتون یا این سریال رو دیدین یا وصفش رو شنیدین.تو این مدت انتقادهای زیادی هم در موردش مطرح شده.اما من میخوام به بعد تارخی اون بپردازم که سرتاسر اشکال داره.حالا اصل ماجرا:
اغلب شعرها در این سریال غلط خوانده شد.یعنی یک نفر نبود که اینها با او مشورت کنندکه لااقل شهریار بتواند شعر خود را در ان درست بخواند؟مثلآ کلمه ((مطلب)) به معنی مخواه را به گونه ای تلفظ می کنند که معنای ((موضوع)) می دهد.ایا واقعآ کسی نبود که به این شعرها اشنایی داشته باشد و برای انها بخواند؟با این تلفظ هم معنی شعر و هم وزن ان غلط می شود.از سوی دیگر در فیلمنامه با اشتباهات فاحشی از لحاظ تاریخ نگاری داریم.به طور مثال ملک الشعرای بهار در سال 1300 روحانی بوده و عبا و عمامه داشته در حالی که در این سریال یک ادم کراواتی است.چرا فیلمساز اینها را نباید بداند؟یا اینکه ابوالحسن صبا در سال 1۲81 به دنیا امده و شهریار در سال 1۲85 به دنیا امده اند.یعنی 4 سال با هم اختلاف سن دارند.اما در این سریال صبا یک مرد 40 ساله است و شهریار 17 ساله.در تمام متون تاریخی می توان این را دید.در حالی که فیلمنامه نویس این را نمی داند و این همه تفاوت چهره میان این دو قائل می شود.مثلآ کسی مثل ((حسین فتحی)) در سریال ((شب دهم)) این را می دانسته که ادم های متشخص خودشان رانندگی نمی کنند.اعیان و اشراف در ان دوران راننده داشته اند.اما در این سریال به این موضوع توجه نمی شود.ملک الشعرای بهار در سال 1300 ماشین نداشته است.این موضوع در مورد ایرج میرزا نیز رعایت نشده است.بر اساس انچه در متون تاریخی داریم ایرج میرزا ادم محجوبی بوده است.درست مثل عمران صلاحی که طنزپردازی بی پروا بود.اما انقدر محجوب بود که وقتی می خواست جوک بگوید سرش را پایین می انداخت و می گفت.همه کسانی که او را دیده اند و نقل کرده اند می گویند که او در برخورد بسیار محجوب ودر نوشتن بی پروا بوده است.اصلآ ایرج میرزا به عنوان جلال الملک و نواده فتحعلی شاه قاجار ادم سبکسری نبوده است. ما می دانیم ایرج مستوفی زمانی که در مشهد بوده است بسیاری از بزرگان از جمله ادیب نیشابوری از معاشرت با او لذت می برده اند.در حالی که او را ادمی سبکسر نشان داده اند
حال شما را به قضاوت دعوت می کنم!!

الونک


گذشتن از تو سخته مثل گذشتن از کوه برای من که دارم یه کولبار اندوه
من عابری غریبم تنم پر از غباره تا مرز بی نهایت شبم ادامه دار
تنم اجاق سرده تو اخرین شراره برو بزار بمیرم گرمم نکن دوباره
گذشتن از تو برام سخته ولی کذشتم همیشه تنها موندم همینه سرنوشتم
برای من که خستم تو مثل خواب نازی می شد برام با دستات یه الونک بسازی
می شد با من بمونی بمونی تا همیشه بدونی سایه انی از ما جدا نمیشه
این سایه سرنوشت که راهمون رو بسته وداع تلخ ما رو به انتظار نشسته
برام گذشتن از تو پرواز برگ تا خاک مرثیه عشق این اواز تلخ غمناک
بزار یه مرد عاشق هر چی داره ببازه بره تو شهر قصه یه الونک بسازی

نامه چارلی چاپلین به دخترش


چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدین دخترم:
اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیسدورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.
تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین٬ رویا.......
رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه٬ فرشته ای می دیدم به روی آسمان٬ که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .
اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 ............. تو مرا نمی شناسی ژرالدین . در آن شبهای دور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی
شنیدنی است‌:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد .این داستان من است . من طعم گرسنگی را
چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ٬ از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است:چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند ٬ خود گریستم .

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4
ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسیقی نیست .
نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی ٬ آنتحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام ٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی یافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

به مناسبت 28 اردیبهشت سالگرد گرد اوری اوستا به دستور ((بلاش نخست))


((اوستا)) ستایش نامه نیکی و اشویی
((اوستا)) گاه به چم(:معنای)پایه و اساس وگاه((ستایش نامه نیکی و پاکی))امده است.در روزگار اشکانیان نام ((اوستا)) را بر این گرداورد(:مجموعه)نهادند.زیرا دیگر به زبان مردم ان روزگار نبود.ان زمان مردم ایران به گویش های گوناگون که می توان انها را تا اندازه ای دنباله زبان اوستایی دانست گفتگو می کردند.تنها پیشوایان دینی بودند که اندک اشنایی با زبان اوستایی داشتند و ان را با یاری زند و پازند هم خود می فهمیدند هم به مردم می فهمانیدند.معنی ((اوستا)) را از روی ((ا)) پیشوند نفی و ((وستا)) به معنی ((دانسته)) و ((ندانسته-نهفته-راز-سر به مهر)) نیز نوشته اند.به گفته برخی از اوستاشناسان ((اوستا)) به چم ((دانش درونی)) و ((اسرار الهی)) بود و ان((زند پهلوی)) بود که ان را روشن و اشکار می ساخت. واژه ((اوستا)) در خود کتاب اوستا نیامده است.در فرهنگ های فارسی زیر این واژه ((کتاب دینی زرتشتیان)) امده که درست به نظر نمی اید.چرا که زرتشتیان از دیرباز گاتها را کتاب دینی خود می دانستند وگرد اوری اوستا برای زرتشتیان کتابی سپند و برای انجام ایین های دینی بوده است.
((اوستا)) به گرداورده کتابهایی گفته می شود که برای زرتشتیان سپندینه(:مقدس) گرامی و ارزشمند است.ولی همه بخش های این کتاب به یک زبان و در یک زمان نوشته نشده و پیامی یکسان ندارد.و هر کدام بسته به روزگار و مکان نگارش ان پیام و درون مایه ای جداگانه دارد. زبانی که بزرگ امزگار جهان اشوزرتشت با ان گاتهای خود را سروده گویشی از ریشه زبانهای هند و اروپایی است به نام زبان اوستایی که در دورتر از 3700 سال پیش در خاور و جنوب خاوری ایران ان روزگار (ایرانویج) که امروز بخشی از شمال خاوری ایران و باختر افغانستان و جنوب تاجیکستان را در بر می گیرد رایج بوده است. این زبان که سر چشمه زبان پارسی امروزی است با این که تا پایان روزگار هخامنشیان هنوز فهمیده می شد و کسانی بودند که با ان اشنایی داشتند و گفتگو می کر دند کمکم در درازای سده ها از میان رفت.

مناجات

 
مهربانم. پرودگارم!

مهربانم. پرودگارم!
دیر زمانی است که از تو جدا گشته ام و این بی تابی و آشفتگی من به علت دوری از توست.
مهربانم! به خاطر می آورم که من و او را با هم از وجود خود آفریدی. وبر قلبهایمان بوسه زدی.
جای بوسه ات می درخشید. این نشانی بود تا ما یکدیکر را از دیگران باز شناسیم.
ما هر دو کودک بودیم و بازیگوش. پشت ستاره ها پنهان می شدیم و بر روی ابرها می غلطیدیم.
از شانه های خورشید بالا می رفتیم و بر گیسوان مهتاب آویزان می شدیم.
 
یکبار حین بازی او چشم گذاشت و من به قصد پنهان شدن به سمت زمین آمدم. با دیدن آدمیان و زندگیشان کنجکاو شدم تا زندگی زمینی را تجربه کنم.
از تو خواستم تا اجازه دهی و تو پذیرفتی. به من فرصت دادی. به میزان یک دور گردش ماه به دور زمین. به من فرصت دادی.
از جفت روحی خویش و از همبازی دوران کودکی جداشده و پا به دنیای خاکی نهادم.
دنیا زیبا بود و فریبنده. هرچه بیشتر می گذشت از آنچه بودم دورتر میشدم.
شیطان بر سر دوراهی شک و یقین بساطی چیده بود و کالایش را می فروخت. کالایش حرص.حسد.غرور.کینه و... بود. کسی را مجبور به خرید نمی کرد. تنها کالایش را به نمایش می گذاشت و تبلیغ می کرد. آدمها با اشتیاق به دورش حلقه می زدند و در ازای کالایی که می گرفتند قسمتی از پاکی قلبشان را به او می دادند. البته افراد اندکی هم بودند که بی توجه به بازارگرمی های او از کنارش می گذشتند.
من نیز یکی از مشتریان او شده بودم.
فرصت ماندن در این کره خاکی رو به پایان بود و من غافل.
تا آنکه یک روز در شاهراه محبت جوانی را دیدم که گل دوستی و عشق قسمت می کرد. شاخه گلی به دستم داد و به رویم تبسم کرد. علت بخشش گلها را پرسیدم. گفت که چندی پیش یارش.جفتش.از پی کنجکاوی به این دنیا آمده . چندی پس از رفتن او بی تاب دیدارش می شود و به جهت دیدارش از محبوب آفریننده فرصت می خواهد تا به زمین بیاید و همزادش را بیابد. و تو اجازه می دهی.
نوایش شیرین بود و آشنا. به او خیره شدم. ناگهان پرده ها کنار رفت و من درخشش قلبش را دیدم.
آری همان نشان بود. جای بوسه تو بر قلبهایمان.
خوشحال و با اشتیاق دستانش را گرفتم و گفتم که من همان یارم. جفت روحی تو.
دستانش را کشید و ازمن نشان خواست. اما .... تاریکی و سیاهی تمام قلبم را پوشانده بود. دیگر درخشش بوسه ات پنهان بود.
هیچ راهی نبود تا به او بقبولانم که من همان یار دیرینه ام.
فرصت من به پایان می رسد و می بایست به سوی تو بازگردم. نمی دانم که او به چه میزان از تو ای محبوب فرصت گرفته است. اما امیدوارم که یاریش کنی تا همیشه دستانش پر از گل محبت باشد و قلبش سرشار از پاکی و صداقت. آرزو می کنم تا جای بوسه ات برقلب نازنینش همواره پرنور و درخشان باقی بماند.
محبوبم! اکنون به سوی تو بازمی گردم و امید دارم مرا با این سیاهی و تباهی بپذیری چرا که غیر از تو کس دیگری را ندارم. یاریم کن تا بتوانم همچون گذشته یار دیرینه ام را در آغوش گیرم و دست در دستانش جاده های نور را بپیمایم.
 یاریم کن.

پول بهتر است یا تفریح


بر اساس یک نظر سنجی امریکاییها داشتن وقت ازاد بیشتر را به ثروتمند بودن ترجیح میدهند.تنها 13 درصد از 2400 نفری که در این نظر سنجی تلفنی شرکت کرده اند برای ثروتمند بودن ارزش بیشتری قائلند.در حالی که67درصد ترجیح می دهند در درجه اول وقت ازاد بیشتری داشته باشند.
ریچارد مورین از اعضای شرکت نظر سنجی پیو در این مورد می گوید:((اغلب افراد ترجیح می دهند وقتشان را صرف کارهایی کنند که دوست دارند.این موضوع ربطی به سن و سال ندارد.))
این تحقیقات نشان میدهد که افراد میانسال و فارغ التحصیلان دانشگاه بیش از بقیه موفقیت شغلی را به ثروت ترجیح می دهند چنان که میشود حدس زد اغلب افرادی که از ثروت کمتری برخوردارند ثروت را عامل مهم تری شمرده اند.این گروه شامل اقلیت ها و افراد دارای تحصیلات پایین تر می شود.طی این بررسیهمچنین مشخص شد تعداد بسیاری از افراد زیر 30 سال و بازنشستگان با در امد سالانه 20هزار دلار یا کمتر زندگی می کنند.تاکید بر اهمیت پول با افزایش سن افراد کاهش بسیاری می یابد.به گفته مورین گویا با افزایش سن در می یابند بنا نیست ثروتمند باشند و با این حقیقت کنار می ایند.همچنین مشخص می شود برای خوشبخت بودن نیازی به ثروتمند بودن نیست.
حالا سؤال اینجاست که:
 ما نقش پول را در زندگی تا چه حد می بینیم؟
ایا با در امدی متوسط نیز می توان خوشبخت بود؟
نگاه ما به زندگی چگونه است؟

نمایشگاه و نویسندگی

سلام
می دونید من تا حالا نویسندگی نکردم.شاید به قول بعضی از اطرافیانم خوب صحبت کنم اما تا حالا قلم دستم نگرفتم.امیدوارم بتونم همون چیزایی که خیلی وقته برام دغدغه است رو باهاتون در میون بزارم.
راستش امروز به نمایشگاه کتاب رفته بودم.من همیشه و هر سال به نمایشگاه میرم.البته تنهایی!!
چون فکر نمیکنم کسی با من حوصله کتاب خریدن داشته باشه.موقع خرید اصلآ حواسم به اطرافم نیست.بگذریم.
امسال که غرفه ها رو طی میکردم گاه گداری که به کتابها نگاه میکردم افسوس میخوردم.
میدونید چرا؟
دیگه نویسنده خوب نیست.یا همه اثار ترجمه است یا تکرار چاپ های قدیم.نمیدونم چرا جوهر قلم / قلم بدستان این سرزمین خشکیده.درهر صورت هر سال نشاط را میشد تو مردم دید.اما امسال انگار یه جور دیگه بود.نمیدونم چرا؟ شاید شما هم این احساس و کرده باشین.
اینم یه دستنویس کوچک برای نویسندگان این مرز و بوم.
سو تفاهم نشه اول برای خودمه.البته من هنوز نویسنده نیستم ولی کمی تا قسمتی میخوام بیشم.
نویسندگی:
نویسنده جوان انگاه بدل به یک نویسنده خوب میشه که انسان بودن را در وجود خویش پرورانده باشد.یک روزه نمی توان به سر حد کمال رسید.با یک حمله نمیتوان به میراث عظیم گذشته تسلط یافت.چنین تسلطی نیازمند کوشش فراوان و خستگی ناپذیر است اما بهره این کوشش و پا فشاری بسیاربر ان سختی ها شادکامی بسیار است.
باید بدانید که نویسنده یک اموزگار است و تنها ان کس اموزگار تواند شد که بیش از فرا گیرندگان بداند.نویسنده نمی تواند از زندگی و تلاش بر کنار بماند و با کالبد شکافی نوشته خویش خود را سر گرم کند.اگر چنین است کتابهایی معدود داشته باشیم. اما کتابهای خوب.در قفسه ما جایی برای اثار متوسط نیست.هیچ کس حق ندارد زمان فراغت دیگران را بدزدد.
خواننده ها دیگر به منتقدانی بی رحم تبدیل شده اند.بگذار کسی این اندیشه را در سر نپروراند که بخواهد کاه به انها بخوراند.مردم تحمیق نمیشوند.خواننده هر چیز کاذب غیر صمیمی و ساختگی را در نوشته تان کشف خواهد کردو کتاب را نا تمام و با دشنامی به دور خواهد انداخت و همیشه از ان به زشتی یاد خواهد کرد.نام نیکت را یکبار که از دست دادی دیگر اسان به چنگ نمی اوری.


پاورقی

سلام دوستان عزیز.
امیدوارم تا اینجا تونسته باشم تا حدودی دیدگاه خودم رو نسبت به زندگی به شما انتقال داده باشم.
خوشحال میشم تا با شما دوستان درباره مطالب مطرح شده به گفتگو بشینیم.
منتظر دیدگاههای شما عزیزان هستم.

مفهوم ازادی

 

سالیان‌ سال‌ است‌ که‌ انسانها درباره‌ آزادی‌ اندیشه‌ و در راه‌ نیل‌ آن‌ به‌ هر تلاش‌ و کوششی‌ دست‌ زده‌اند. آزادی‌ همواره‌ در طول‌ تاریخ‌ فکری‌ بشر کمال‌ مطلوب‌ و وضعیتی‌ سعادتبخش‌ بوده‌ و تلاش‌ برای‌ نیل‌ به‌ آن‌ همواره‌ وجود داشته‌ و گویی‌ تمام‌ناشدنی‌ است‌. شاید هیچ‌ کمال‌ مطلوبی‌ به‌ مانند آزادی‌ شیرین‌ و تسکین‌ بخش‌ نباشد. در واقع‌ حتی‌ تصور آن‌ در عالم‌ ذهن‌ نیز آرام‌بخش‌ و امیددهنده‌ است‌. ولی‌ آیا آنچه‌ امروز در جهان‌ مدرن‌ به‌ نام‌ آزادی‌ مطرح‌ است‌ همان‌ آزادی‌ آرمانی‌ بشر است‌ یا در طول‌ زمان‌ بتدریج‌ تغییر و تحول‌ یافته‌ است‌? آزادی‌ در معنا و مفهوم‌ اولیه‌ و ساده‌ آن‌ یعنی‌ رها بودن‌ از قید و بندها و محدودیتها و هرگونه‌ جبر. آزادی‌ در این‌ معنا با این‌ تعریف‌ «لینک‌ لی‌تر» بسیار همخوانی‌ دارد: «آزاد بودن‌، حاکم‌ بودن‌ بر سرنوشت‌ خویش‌ و دارا بودن‌ توانایی‌ آغاز و ابتکار عمل‌ است‌.» آزادی‌ در این‌ گونه‌ تعاریف‌ شکل‌ و محتوای‌ آرمانی‌ دارد که‌ واقعیت‌های‌ تلخ‌ زندگی‌ بشری‌ آن‌ را بتدریج‌ از حالت‌ ایده‌آلیستی‌ خارج‌ و به‌ شکل‌ رئالیستی‌ در آورده‌ است‌، در واقع‌ آن‌ را با شروط‌ و قیودی‌ محدود و هماهنگ‌ و مطابق‌ با زندگی‌ بشری‌ شکل‌ داده‌ است‌. در اعلامیه‌ حقوق‌ بشر 1789م‌ فرانسه‌ آزادی‌ اینگونه‌ تعریف‌ شده‌: «آزادی‌ یعنی‌ توانایی‌ انجام‌ کاری‌ که‌ به‌ دیگران‌ زیان‌ نرساند.» اعلامیه‌ حقوق‌ بشر فرانسه‌ با تاکید بر شرط‌ عدم‌ زیان‌ رساندن‌ به‌ دیگران‌، دایره‌ عمل‌ آزادانه‌ را محدودتر ساخت‌ که‌ این‌ امر ناشی‌ از طبیعت‌ خشونت‌ طلب‌ انسان‌ و زیاده‌ خواهی‌های‌ او بود. در واقع‌ آنها که‌ اعلامیه‌ گرانهای‌ حقوق‌ بشر فرانسه‌ را تهدید کرده‌اند بطور وضوح‌ می‌دانستند که‌ آزادی‌ در معنای‌ آرمانی‌ آن‌ با توجه‌ به‌ برخی‌ ویژگی‌های‌ ذاتی‌ بشر امکانپذیر نخواهد بود. ولی‌ چه‌ چیزی‌ می‌توانست‌ تضمین‌کننده‌ این‌ آزادی‌ و کنترل‌کننده‌ انسانهای‌ آزاد ولی‌ ذاتاص خشونت‌طلب‌ و زیاده‌ خواه‌ شود تا مبادا به‌ دیگران‌ زیان‌ نرسانند? بله‌ قوانین‌ و نهادهای‌ ساخته‌ دست‌ بشر در اینجا به‌ عنوان‌ مکانیسم‌ نیرومند و کنترل‌کننده‌ وارد صحنه‌ شدند. «منتسکیو» بر این‌ اساس‌ آزادی‌ را چنین‌ تعریف‌ کرده‌ است‌: «آزادی‌ یعنی‌ انجام‌ هر چیزی‌ که‌ قانون‌ اجازه‌ دا ده‌ است‌ هر انسانی‌ آزاد است‌ و آزاد به‌ دنیا آمده‌ اما باید مودب‌ هم‌ باشد و نظم‌ را در جامعه‌ رعایت‌ کند». آری‌ اینگونه‌ قانون‌ بشدت‌ مهار کننده‌ و افسار زننده‌ آزادی‌های‌ لجام‌ گسیخته‌ شد و بر مبنای‌ فرهنگ‌های‌ مختلف‌، قوانین‌ و نهادهای‌ اجتماعی‌ گوناگونی‌ به‌ وجود آمدند تا فراخور طبیعت‌ عام‌ بشری‌ و نیز ویژگی‌های‌ ملل‌ مختلف‌ محدودکننده‌ آزادی‌های‌ بشری‌ باشند. البته‌ محدودیتهایی‌ که‌ در پی‌ این‌ قوانین‌ به‌ آزادی‌ تحمیل‌ شد تحت‌ تاؤیر برخی‌ واقعیت‌های‌ زندگی‌ بشری‌ به‌ وجود آمد و به‌ گونه‌یی‌ در راستای‌ تضمین‌ آزادی‌های‌ مدنی‌ و به‌ سود زندگی‌ بشری‌ بود ولی‌ آنچه‌ مورد نقد است‌، گسترش‌ بیش‌ از حد دایره‌ محدودیتها و تغییر چهره‌ آزادی‌ به‌ مرور زمان‌ است‌. براستی‌ آزادی‌یی‌ که‌ امروزه‌ در جهان‌ معاصر دیده‌ می‌شود تا چه‌ حد شکل‌ اولیه‌ و آرمانی‌ خود را حفظ‌ کرده‌ و چقدر شکل‌ و سیاق‌ سابق‌ را دارا است‌? تار و پود مضمون‌ آزادی‌ از هم‌ گسسته‌ است‌ و در قالبی‌ نوین‌ ریخته‌ شده‌ است‌ که‌ همه‌ چیز است‌ به‌ جز آزادی‌ و بدون‌ شک‌ انسان‌ جهان‌ کنونی‌ نه‌ تنها آزاد نیست‌ بلکه‌ اسیر حصارها و زندانهای‌ مختلفی‌ است‌ که‌ آنچنان‌ او را به‌ بند کشیده‌ که‌ رفته‌ رفته‌ مفهوم‌ آزادی‌ دیگر نه‌ تداعی‌ کننده‌ سعادت‌ و آسایش‌ بلکه‌ به‌ عکس‌ با توجه‌ به‌ وضعی ت‌ جهان‌ کنونی‌ معنی‌ و مفهوم‌ خود را از دست‌ داده‌ است‌ و مساوی‌ جبر و زور و محدودیتهای‌ مختلف‌ یا تنها مساوی‌ آزادی‌های‌ بوالهوسانه‌ و زودگذر می‌شود. گویی‌ آن‌ دنیایی‌ که‌ جورج‌ اورول‌ در کتاب‌ 1984 ترسیم‌ می‌کرد به‌ گونه‌یی‌ در حال‌ حاضر تجلی‌ یافته‌ و شعار «آزادی‌ بردگی‌ است‌» به‌ درجات‌ زیادی‌ ملموس‌ شده‌ است‌، آیا براستی‌ در دنیای‌ کنونی‌ آزادی‌ همان‌ بردگی‌ نیست‌? آلبرکامو نویسنده‌ شهیر و برنده‌ جایزه‌ نوبل‌ 1957 می‌گوید: «آزادی‌، زندان‌ درازتری‌ است‌ که‌ بشر را روی‌ خاک‌ به‌ انقیاد می‌کشاند» آیا اینگونه‌ نیست‌ که‌ او تحت‌ تاؤیر وضعیت‌ حاکم‌ بر جهان‌ هم‌ عصر خود به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ است‌. آیا در جهانی‌ که‌ در ظاهر آزاد و سردمداران‌ آن‌ خود را پشتیبان‌ آزادی‌ می‌دانند ولی‌ انواع‌ بردگی‌ مدرن‌ به‌ وضوح‌ و در مقیاس‌ وسیع‌ دیده‌ می‌شود و انسان‌ها با پول‌ خرید و فروش‌ می‌شوند می‌توان‌ دم‌ از انسان‌ آزاد زد? انسان‌ کنونی‌ اسیر است‌أ اسیر انواع‌ محدودیت‌ها، سیاست‌ها، تبلیغات‌ و انواع‌ مرزهای‌ جغرافیایی‌ و سیاسی‌ و مذهبی‌ و تمدنی‌ و ایدئولوژیکی‌ و فکری‌ و... بسیاری‌ از انسان‌ها در حیطه‌ مرزهای‌ فکری‌ تقسیم‌ بندی‌ شده‌اند و گویی‌ توان‌ و اراده‌ خارج‌ شدن‌ از این‌ مرزها را ندارند و تنها مجاز به‌ فکر کردن‌ در برخی‌ دوایر فک ری‌ هستند. مرزهای‌ سیاسی‌ و جغرافیایی‌ در اشکال‌ دولت‌ها و مناطق‌ و اتحادیه‌ها و... بشدت‌ انسان‌ها را تقسیم‌ و محدوده‌ کرده‌ است‌ که‌ در برخی‌ اجتماع‌ها بسیاری‌ از انسان‌های‌ ساده‌دل‌ باور کرده‌اند که‌ تنها باید در یک‌ سرزمین‌ خاص‌ فعالیت‌ و زندگی‌ کنند. کشورهای‌ توسعه‌یافته‌یی‌ که‌ خود را حامی‌ و ترویج‌ دهنده‌ آزادی‌ می‌دانند برخلاف‌ اصل‌ «زندگی‌ کن‌ و به‌ دیگران‌ هم‌ اجازه‌ زندگی‌ کردن‌ بده‌» آزادی‌ کشورهای‌ توسعه‌ نیافته‌ را فدای‌ اصول‌ و اهداف‌ خود می‌کنند و گویی‌ آزادی‌ تنها برازنده‌ آنهاست‌ و مفهوم‌ آزادی‌ را چنان‌ مسخ‌ کرده‌اند که‌ دیگر براراده‌ و تصمیم‌ دیگران‌ وقعی‌ نمی‌نهند و سعی‌ می‌کنند که‌ سرنوشت‌ آنها را به‌ اراده‌ خود تعیین‌ کنند. مگر نه‌ این‌ است‌ که‌ در همین‌ سال‌های‌ اخیر ایالات‌ متحده‌ که‌ خود را سردمدار آزادی‌ و دموکراسی‌ جهانی‌ می‌داند به‌ یاری‌ برخی‌ هم‌پیمانان‌ پرمدعایش‌ به‌ بهانه‌ ایجاد دموکراسی‌ و ترویج‌ آزادی‌ به‌ اقصی‌ نقاط‌ جهان‌ لشگرکشی‌ کرده‌ و در تازه‌ترین‌ مورد، یک‌ کشور مستقل‌ را فتح‌ کرده‌ است‌? آیا اصلا آزادی‌ می‌تواند به‌ دست‌ دیگران‌ گسترانده‌ شود و سرنوشت‌ عده‌یی‌ به‌ دست‌ عده‌یی‌ دیگر رقم‌ بخورد? این‌ عمل‌ با معنای‌ اصیل‌ آزادی‌ بدون‌ شک‌ منافات‌ دارد ولی‌ شاید در مفهوم‌ جدید آزادی‌ که‌ آن‌ را قبلا توصیف‌ کرده‌ایم‌ همخوانی‌ داشته‌ باشد یعنی‌ در مفهوم‌ کاملا مسخ‌ شده‌. در جهان‌ معاصر به‌ بهانه‌ آزادی‌ به‌ انواع‌ نیرنگ‌ها و جنایت‌ها توسل‌ شده‌ و نام‌ آن‌ نیز تلاش‌ در راه‌ آزادی‌ گذاشته‌ می‌شود. چه‌ زیبا گفت‌ مادام‌ رلان‌ فرانسوی‌ که‌ «ای‌ آزادی‌! ای‌ آزادی‌! چه‌ جنایت‌ها که‌ در دنیا به‌ نام‌ تو مرتکب‌ می‌شوند!» این‌ کلمات‌ بیش‌ از دویست‌ سال‌ پیش‌ به‌ زبان‌ آورده‌ شده‌ است‌ ولی‌ آیا در حال‌ حاضر وضعیت‌ جهان‌ از آن‌ روزها بهتر شده‌ است‌ یا بدتر? اگر چه‌ راه‌های‌ سوءاستفاده‌ از نام‌ پاک‌ آزادی‌ تغییر یافته‌ و با پیشرفت‌ و توسعه‌ مدرنیسم‌، پیچیده‌تر و جدیدتر شده‌ است‌ ولی‌ هنوز هم‌ به‌ نام‌ آزادی‌ جنایت‌های‌ مختلفی‌ و البته‌ بسیار زیرکانه‌تری‌ صورت‌ می‌گیرد. آیا انسان‌ها آزادی‌ و چگونگی‌ آن‌ را فراموش‌ کرده‌اند? شاید آری‌، زیرا در حال‌ حاضر قدرت‌ و منابع‌ آن‌ به‌ ویژه‌ (ؤروت‌ و اقتصاد) تمام‌ مفاهیم‌ را باز تولید و مجددا تعریف‌ می‌کنند و البته‌ در صورت‌ نیاز کاملا بر عکس‌ نشان‌ می‌دهند و بنگاه‌های‌ اقناع‌کننده‌ بسیار عظیم‌ به‌ عنوان‌ ابزارهای‌ مدرن‌ کنونی‌ نیز در شکل‌ و هیبت‌ رسانه‌های‌ جمعی‌ به‌ انسان‌ها در هرگوشه‌ و کنار می‌باورانند که‌ این‌ همان‌ آزادی‌ است‌. شاید در هیچ‌ دوره‌یی‌ بشر مانند عصر حاضر در زنجیر و بردگی‌ نبوده‌ است‌. زنان‌ و کودکان‌ بسیار زیادی‌ در سطح‌ جهان‌ خرید و فروش‌ می‌شوند تا در جهت‌ برخی‌ اهداف‌ کثیف‌ به‌ کار گرفته‌ شوند. این‌ امر به‌ یک‌ تجارت‌ بسیار گسترده‌ در سطح‌ جهان‌ تبدیل‌ شده‌ و گویی‌ تجارت‌ برده‌ در دوران‌ استعماری‌ گذشته‌، در عصر نوین‌ نیز در شکلی‌ دیگر تجلی‌ یافته‌ است‌. بردگی‌ تنها مختص زنان‌ و کودکان‌ نیست‌ بلکه‌ مردان‌ بسیار زیادی‌ البته‌ عمدتا همراه‌ با خانواده‌هایشان‌ به‌ شکل‌ بردگان‌ نوین‌ از کشورهای‌ توسعه‌ نیافته‌ راهی‌ کشورهای‌ توسعه‌ یافته‌ می‌شوند تا در سخت‌ترین‌ و پست‌ترین‌ مشاغل‌ به‌ کار گرفته‌ شوند. آیا اینها همه‌ مغایر با آن‌ آزادی‌ اصیل‌ و ذاتی‌ بشر نیست‌. بدون‌ شک‌ همانگونه‌ که‌ ژان‌ ژاک‌ روسو بیان‌ می‌دارد: «انسان‌ آزاد زاده‌ می‌شود، اما همواره‌ و همه‌ جا در زنجیر است‌». آری‌ این‌ بود شرح‌ افول‌ تدریجی‌ یکی‌ از بنیادی‌ترین‌ و آرمانی‌ترین‌ مفاهیم‌ بشری‌ و تغییر شکل‌ دادن‌ کامل‌ آن‌ که‌ بیش‌ از آنکه‌ شبیه‌ آزادی‌ به‌ معنای‌ اصیل‌ آن‌ باشد شبیه‌ وضعیت‌ بردگی‌ است‌.

پاییزعریون

کوچه غمناک پرستوهای شاد در غروبی پر ملال و بی صدا

خبر عریونی باغها رو داد
پاییز اومد اینور پرچین باغ تا بگیره برگ و بال شاخه ها
کسی از گلها نمیگیره سراغ
بیا در سوک دلگیر گل سرخ بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زاده فصل خزانیم دو تن پرورده دامان گریه
شده ابری تو فضای سینمون قصه بی غمگساری های ما
میدونم پایان نداره بعد از این قصه بی برگ و بالی های ما
پاییز ای پاییز عریون
من و تو خسته و گریون
مینویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق
فصل دلتنگی پاییز فصل غمگینی عاشق

سلام عزیزان

دلیل انتخاب این نام برای وبلاگم رنجی است که از یک سری مسائل در جامعه می برم.من معتقدم با درایت و رجوع به عرفان وفلسفه و روانشناسی و جامعه شناسی بسیاری از این ناراحتی ها را در زندگی خود کم کنیم.واقعیت ان است که مت برای تغییر جامعه خود باید از خود شروع کنیم.سعی می کنم مطالبی کاربردی به همراه مقتضیلت روز در این وبلاگ درج کنم.
پاییز عریان